ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

ماه زندگي مامان و بابا

بابائی روزت مبارک

پدر” لطف خدا بر آدميزاد”.پدر” كانون مهروعشق و امداد”.پدر” مشگل گشاي خانواده.”پدر” يك قهرمان فوق العاده.”پدر” سرخ ميكند صورت به سيلي.رخ فرزند نگرددزردو نيلي”.پدر” لطف خدا روي زمين است.هميشه لايق صد آفرين است.خوشا آنان “پدر” در خانه دارند.درون خانه يك پروانه دارند.روز”پدر”مبارك بابا حامد روزت مبارک   ...
22 ارديبهشت 1393

17 ماهگی گل پسرم

سلام مامانی امروز وارد 17 ماهگی شدی و 1 ماه بزرگتر الهی قربون اون قد بالات برم که اینقدر بانمک شدی که هر ثانیه دلم برات تنگ میشه نفس مامانی و بلد شدی بگی 1 و 2 و 3 آبا یعنی بابا عمی یعنی مامان راستی بگم که هر چیزی را که بهت بگم برام بیار میاری کمک مامان رختخواب جم میکنی خونه جارو میکنی و ... و وقتی خاله ها و دایی ها را میگم کو و اسم هر کدوم میبرم با انگشت اشاره به طرفشون اشاره میکنی و نشونشون میدی دوستت دارم نمکدون مامانی الهی که همیشه سلامت باشی  از هر خطری در امان باشی جیگر طلای مامان میمیرم برات بوس ...
22 ارديبهشت 1393

مهد رفتن ماهان

سلام گل پسر اومدم از جریانات 15 روز مهد رفتن ماهانی ظرف 15 روز رفتنت به مهد 2 بار مصدوم شدی ، یکبار اینکه یکشنبه 15/2/93 دستتو تو مهد بچه ها گاز گرفته بودن و  کبود شده بود که عکسشو برات میذارم و بعد از اون 17/2/93 وقتی که اومدم دنبالت دیدم زیر چشت زخم و باد کرده از ترس زدم زیر گریه و مربیت گفت که خوردی به تخت ولی خدا عالم است که چه اتفاقی برات افتاده ولی من هیچ موقع اونها رو نمی بخشم چون در امانتی که من بهشون سپردم خیانت کردن . ماجرا این شد که دیگه تصمیم گرفتم از امروز بذارمت پیش مادر جون و تمام وسایلتو خاله زهرا رفت از مهد تحویل گرفت عزیز مادر . میدونم که توی این دو هفته خیلی عذاب کشیدی قربونت برم چون وقتی میرفیتم جلوی مه...
17 ارديبهشت 1393

اولین مهد کودک رفتن ماهان

سلام به گل پسر مامی  اول اردیبهشت روز دوشنبه اولین روزی بود که رفتی مهد اولش که وارد شدیم با تعجب نگاه میکردی و ساکت بودی ولی وقتی من یواشکی از لای در اومدم نگات کردم و فهمیدی من هستم که زدی زیر گریه و ساکت نمیشودی نمیدونی مامانی چقدر استرس داشت و داره وقتی که تو مهدی و همش تو فکرتم و ناراحتم که آیا بهت خوب میرسن خوب میخوابی چیکار میکنی خدا کنه زودتر این 1 ماه تموم بشه و از دوباره بری پیش مادر جون دوستت دارم پسر گلم الان که دارم اینو برات مینویسم و تو پیش مادر جونی و من خیالم راحته چون مریض شدی نیاوردمت مهد و گذاشتمت پیش مادر جون الهی که خدانگهدارت باشه عزیزم دوستت دارم پسر ناز مامانی
6 ارديبهشت 1393

سال 1393

سلام گل پسر ماماني امروز سه شنبه 5/1/93 هست و اولين روز كاري مامان هست و تو رو تنها تو خونه با بابايي گذاشتم عزيزم ماماني توي اين سال جديد برات اول از همه آرزوي سلامتي و بعد آرزوي سالي پر از خوبي و موفقيت و شادي ميكنم از ته دلم يعني از تمام وجودم دوستت دارم عزيز واي بگم كه چقدرررررررررررر بانمك شدي و كاراي باحالي ميكني كه من و بابايي دوست داريم بخوريمت به همه چي ميگي بو از ماهي جوجه گربه الهي قربون اون بووو گفتنت برم نازنينم دوستت دارم ماماني دومين عيدت مبارك بوس مامان آرزو
5 فروردين 1393

آخرین روز کاری مامان در سال 1392

سلام گل پسر مامان الان که دارم این مطلبو می نویسم آخرین روز کاری من در سال 1392 هست چون من دو روز جلوتر خواستم که مرخصی بگیرم که هم پیش تو باشم و هم کارهای خونه رو انجام بدم که برای عید آماده شیم خوب خوشحال باش چون عمی (یعنی مامان) 8 روز پیشت و مامانی هم خیلی خیلی خوشحال که 8 روز پیش پسری هست چون دوریت مامانی برام خیلی سخته اینو بگم که دیگه به بابات میگی باآبه خیلی بامزه تلفظ میکنی الهی قربونت مادر بره و به مامانی هم میگی عمی عزیز دل مامان دوستت دارم و برات سال خوبی آرزو میکنم بوس مامان آرزو ...
26 اسفند 1392

و اینکه سیزدهمین دندون پسری و وارد شدن به 15 ماهگی و کارهای جالبش

سلام مامانی دندونت پنج از بالا در اومده و یه کم اذیت هستی  الان که دارم این رو برات می نویسم رفتی توی 15 ماهگی و قرار فردا با هم بریم برای قد و وزن بکننت میخوام از شیطنتات بنویسیم خیلی خیلی لجباز شدی و گاز میگیری و چنگ میندازی همش میگی دد و قانقان که بریم با ماشین بیرون  الهی قربون اون رقصیدنت برم مامانی همش دوست داری آهنگ گوش بدی عزیزم
21 اسفند 1392

درد و دل با پسری

سلام عزیز مامان الان تو ماه اسفند هستیم یعنی 8 روز دیگه عیده ولی مامانی از حال هوای عید هیچی نفهمید چون نه خرید کرد نه خونه تکونی چون قراره بعد از عید خونه امون رو عوض کنیم دیگه گذاشتم واسه همون موقع ماهانم ازت خیلی معذرت میخوام چون کمتر پیشتم و یکسری تحولات هست و بود که اعصاب مامانی رو بهم ریخته بود و زیاد رو فرم نبودم یکی اینکه میرم دانشگاه و زیاد فرصت با تو بودن رو ندارم از طرفی تغییر و تحولات تو اداره و از طرفی هم مامان جون دیگه نمیتونه تو رو نگهدار چون تو خیلی شیطونی ماشاالله و از پست بر نمیاد و قرار شده از فروردین بذارمت مهدکودک این فقط خواستم بگم که خیلی حالم گرفته است تو رو خدا مامانی کمتر اذیت کن عزیزم مامان و بابائی عاشقتن ...
21 اسفند 1392